تبليغاتX
بی بی مهتاب
شنبه نوزدهم اسفند 1385

 

صبح شد و  پنج شنبه ای که منتظرش بودم رسید ، از وقتی بیدار شدم اینور و اونور بودم که کاری نیمه تموم نمونه . می خواستم با خیال راحت برم تجمع بدون نگرانی برای خورده ریز ها ، نزدیک ظهر دیگه همه ی کارها انجام شده بود ، جاهایی که باید میرفتم رفته بودم ، نهار آماده بود ، هستی حتا یه تیکه لباس کثیف نداشت ، خونه مرتب و ... . خواهرم اومد خونه ی ما . هستی رو که نمیشد تنها بذارم . مادرم طفلک بدحال بود و رفته بود دکتر . مقنعه ام رو برداشتم که اتو کنم که تلفن زنگ زد . شهلا بود ، قرار بود با هم بریم . برنامه رو فیکس کردیم و قطع کردم . به خواهرم گفتم " شاید تلفن دستیم رو ببرم که مامان اومد برام زنگ بزنه ببینم دکتر چی گفت " و دوباره مقنعه ام رو برداشتم به سمت اتو رفتم و دوباره تلفن زنگ زد . گوشی رو برداشتم و ...

نمی دونم چه طور به شهلا خبر دادم که نمیام و نمی دونم چه طور خودم رو به مادرم رسوندم ولی می دونم به سمیه اس ام اس زدم که میرم بیمارستان منتظرم نباشید ...

نمی دونم تنم میلرزید وقتی کارهای پذیرش مادرم رو برای بستری شدن تو بیمارستان انجام میدادم یا دلم ...

نمی دونم چه طور ساعت نزدیک ۵ شد ولی شد و اون تازه وقتی بود که یادم افتاد دوستانم کجا هستند ، جز زینب تلفن همه خاموش بود ، زینب هم به تجمع نرفته بود و اطلاع دقیقی از اتفاقات جلوی مجلس نداشت . به هر حال ۵ شنبه و جمعه در بیمارستان گذشت و فردا و پس فرداهم ...

از دوستانم بی خبرم چون در طول روز درگیرتر از اون بودم که از کسی سراغی بگیرم و شب هم اوصولن دیرتر از وقت خواب دوستان فراغت پیدا می کردم . به نظر میاد بچه ها هم گرفتار تر از اونن که بفهمن یکیشون کمه . بنابراین تمام خبرهایی که از ۵ شنبه دارم همان چیزهایی ست که شماها نوشته یا خونده اید .

 

 

هستیا با من آن کن که می خواهی ولی مادرم را سلامت به من بازگردان ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مهتاب  |